تبليغاتX
تو تنها نیستی!href='http://www.pichak.net/blogcod/zibasazi' target='_blank'>فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز

قالب پرشین بلاگ


تو تنها نیستی!
خش خش برگ زیر پاهایم شنیده می شد .باد موهایم را نوازش میداد مست از وزش باد سرم را تکان میدادم نوایی آمد سرم را تکان دادم در این سرای بی کسی چه کسی می توانست باشد من که از همه رها شده بودم ...پس این صدای خوش آهنگ که مرا به سمت خود می خواند از کجاست ؟...آیا کسی هم من رها شده را دوست خواهد داشت ...کسی هم به یاد من خواهد بود ؟...بر افکارم چیره شدم ...نه ..نه ..امکان ندارد..صدا آمد هر چه من بخواهم امکان دارد!..گفتم:صدایت آشناست!جایی با من بوده ای؟..آرام ..آرام با صدای شیوایش گفت:همه جا..ولی تو هیچ جا با من نبوده ای !سرم را تکان دادم و گفتم :حوصله ی حرف زدن با تو را ندارم ..گفت: همیشه همین طور بوده ای..همیشه همین طور بوده ای ..همیشه دعوت مرا پس زده ای ..ولی من همیشه تو را دوست داشته ام ودوستت خواهم داشت ...حتی اگر طرد شده باشی...حتی اگر کسی نخواهد تو بدرخشی اگر من بخواهم میدرخشی ..آسمان من بزرگ است بیا با من در آسمانم بدرخش ...ماه من باش تا ستاره هایم مال تو شوند ...حماقت را از چه کسی به ارث برده ام ؟ نمی دانم ..او مرا خواند ولی من فقط به پوزخندی اکتفا کردم و دویدم.......
[ جمعه چهارم شهریور 1390 ] [ 17:49 ] [ Haney ]
دستانش یخ زده بود.. لبانش خشک بود... توی دریای چشمانش ناراحتی موج می زد ... غول تنهایی لحظه ای بازوان سنگینش را از روی شانه های نحیفش بر نمی داشت.. ترس همواره همسفرش بود ..همه جا ..همیشه ...نا امیدی هر دم به صورت رنگ پریده ی او می دمید تا هیچوقت حضورش از بین نرود .... تنها ترانه آشنایی که بلد بود هق هق شبانه اش بود ..به جای آغوش گرم مادرش در آغوش خجالت بود ..نقاب بیچارگی بر روی صورتش بود و در سرش هزاران سوال بی جواب ...چرا؟..چرا؟...احساس بیهودگی کردن بد ترین چیز است و او همواره این حس را داشت اولین حرفی که یاد گرفته بود این بود :به من بدبخت بیچاره کمک کنید..ولی کسی به او نمی گفت چرا او بد بخت است ؟ چرا او تنهاست؟...چرا؟
[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 20:52 ] [ Haney ]
 

اااا...این چه وضعیه؟ هر جا میرم یه دلیلی واسه خندیدن دارم ..اه..دیگه از دست خودم حرصم گرفته ..اه دختره ی..ولش کن بهتره خون خودمو کثیف نکم. تازگیا فکر کنم سرم به جایی خورده به کل دیوونه شدم آخه مگه یه آدم چقدر می تونه بخنده  تازه همش جاهایی که اصلا نباید بخندم خندم میگیره مثلا وقتی می خوام واسه مامانو یه خالی مصلحتی ببندم  تا یه ذره مامانم با شک نگام میکنه خندم میگیره !(البته من هیچوقت به مامانم دروغ نمیگم!) انقدر این کارو کردم که حتی وسط یه حرف جدی خندم میگیره ....تازه فقط این نیست انقدر این اسم وبم روم تاثیر گذاشته که حتی یه لحظه هم از دست داداشم رهایی ندارم هر جا میرم همیشه یه نفر پیشمه...خودشون میگن چون دوستت داریم ولی من تا دلیلشو پیدا نکنم ول کن نیستم...حالا این ها همه به کنار فردا رو چیکار کنم آخه مدرسه ما تو تابستونم برقراره ..به هر حال هر کی یه جور باید بمیره دیگه نمیشه که هم مریض بشن یه تصادف کنن یه نفرم باید دق مرگ بشه دیگه...تازه ما این همه میریم درس میخونیم ..آخرشم مردم یه طوری تو کوچه نگاه میکننمون که انگار تجدیدی دیدن ! ..چه مسخره ..وای تازه سوتیه اصلیم مونده  چند روز پیش که عروسی  بودیم همه از لباسم تعریف میکردن و با دست نشون میدادن منم مثل همیشه خودمو می زدم به اون راه تا اونا متوجه نشن من شنیدم و یه جورایی خجالت نکشن دیگه ..خلاصه منم اونجا یه خانومی رو دیدم لباسش البته اگه میشد اسم لباسو روش گذاشت یه ذره با حال بود آروم به مامانم گفتم که اون خانومه که اونجا نشسته رو ببین ..ولی مامانم اصلا حواسش به من نبود ومن که اصلا عادت ندارم کسی یا چیزی رو با دست نشون بدم ..چون مطمئن شدم حواسش نیست  با دست نشون دادم تا مامانم یه ذره نگاه کنه ..وای یهو دیدم داره نگنم میکنه و میخنده ..وای سرخ شدم ..خلاصه خیلی لحظه ی بدی بود تا آخر مجلس دست از سرم برنداشت ..امیدوارم شما از این سوتیا ندین! راستی عیدتونم مبارک ..
[ شنبه یازدهم تیر 1390 ] [ 21:40 ] [ Haney ]
نگاهم کن ..نگاهت نوشداروی من است و نوشدارو پس از مرگ سهراب بی فایده!
[ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ 22:17 ] [ Haney ]
صبح بخیر را من به تو می گویم شب بخیر را اما تو از زیر زبانم بکش!

[ شنبه چهارم تیر 1390 ] [ 22:10 ] [ Haney ]
یواشکی بال هایت را برداشتم تا نروی چه طور یادت رفت بال نداری و....حالامن با این بال های بی صاحب چه کنم؟

[ چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390 ] [ 12:46 ] [ Haney ]
این میمون کوچولو تقدیم به همتون امیدوارم باهاش بدرفتاری نکنین آخه یکم دیوونس !
[ پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 ] [ 21:55 ] [ Haney ]
همه ی ما مثل خورشیدیم ...گاهی اوقات همه به نور و گرمامون محتاج...و بعضی اوقات از آفتاب سوزانمون فراری..بنابراین تو دو انتخاب داری ..یا میتونی همه رو بسوزونی ویا با نورت بهشون گرما بدی این انتخاب توست که سرنوشت ساز است!!!!

[ پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 ] [ 21:44 ] [ Haney ]
و خداوند زن را آفرید و زن می خواهد که مرد او را بنگرد اما نه بانگاه هایی که او را بفشرد نه با نگاه هایی که بیازارد ونه با نگاه هایی که مقید سازد و نه با نگاه هایی که او را به وحشت اندازد و به وی مسلط باشد . زن می خواهد مرد او را بنگرد آزاد و مطلق و برای این منظور زن باید پوششی بر تن کند که وی را نرم و زیرک و خوش آهنگ و محتاط هم چون پرنده ای زیبا و پر طمطراق بر فراز آسمان ها نشان دهد...(البته در جامعه ی امروز اوضاع یکمی فرق داره و....)
[ پنجشنبه هجدهم فروردین 1390 ] [ 23:38 ] [ Haney ]
آخ جون امروز عیده ...از همین الان جو منو گرفته وفکر لباسیم که باید سر سال تحویل بپوشم آخر هم نفهمیدم امسال چه رنگی مده..راستی من الان تو مشهدم جاتون خالی همین الان که ازحرم بر می گشتیم یه دل سیر ضایع شدم ...البته نمی تونم همشون رو بگم

 ولی یکیش اینه که با سر از سرسره افتادم پایین و چند تا پسر بی ادب بهم خندیدن ...ولی من اصلا اوقات خودم رو تلخ نکردم چون امشب عیده...سال خوبی داشته باشید ...دوستتون دارم!

[ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 ] [ 16:5 ] [ Haney ]
درباره وبلاگ

امکانات وب
pichak.net -->

كد ماوس